X
تبلیغات
خاطرات یک معلم ابتدایی

خاطرات یک معلم ابتدایی
پيوندهای روزانه
[ 92/05/23 ] [ 11:1 ] [ سعید حیدری ]
سال اول خدمتم وقتی که کلاس دوم تدریس می کردم اتفاقی برایم پیش آمد که فکر کنم  برای شما هم شنیدنی باشد  .

به تازگی درس حسنک کجایی را تدریس کرده بودم . شاید ساعت ۹ صبح بود . از اداره برای بازدید آمده بودند و کلاس ما اولین کلاس بود  . سوالها یکی یکی پرسیده می شد و هر یک از دانش آموزان سعی می کردند که زودتر از بقیه به سوالها پاسخ دهند . در میان سوالها این سوال مطرح شد :

- بچه ها ! این جا کجاست ؟ این جا که ما هستیم اسمش چیه ؟

در حالی که همه ساکت و مات و مبهوت بودند و درست متوجه سوال نشده بودند یکی از دانش آموزان که از او هیچ امیدی نمی رفت و جزو دانش آموزان تنیل کلاس بود با خوشحالی دست بلند کرد و اجازه اجازه کنان خواست که جواب سوال را بدهد . من خوشحال شدم و گفتم که خدارا شکر بالاخره این بچه هم اینجا خودی نشان می دهد و ابروی ما را می خرد . شاید بتوان از این نقطه ی قوت برای تشویق او و پیشرفت درسهایش استفاده کرد  .

مسئول اداره با خوشحالی سری تکان داد و گفت :

-  آفرین پسر خوبم  بگو ببینم اینجا کجاست ؟

و پسر با شور و اشتیاق بسیار پاسخ داد :

- آقا اجازه ! اینجا طویله است .

و ناگهان صدای خنده کلاس را پر کرد .  در حالی که بچه های اداره از این جواب بسیار مات و مبهوت بودند ضمن توضیح کلمه ی طویله برای دانش آموزان و پس از دادن جواب صحیح به آنها با خوشحالی کلاس را ترک کردند .

این اتفاق جالب ، این نکته را برای من دربر داشت که  فهمیدم که دانش آموز حتما معنی کلمه طویله و کاربرد آن را نمی دانسته و از آن به بعد سعی کردم که همیشه  معنی کلمات تازه را به دانش آموزان توضیح داده و از خود آنها نیز بخواهم که معنی کلماتی را که نمی دانند بپرسند .

خاطره ای از محمد رضا رنجبر

[ 90/07/06 ] [ 15:11 ] [ سعید حیدری ]

دیروز تلخ ترین خاطره مدرسم رو تجربه کردم .

الان که دارم این مطلب رو می نویسم دستام داره می لرزه و چشمام پر از اشک و آهه .

داشتم از گله دار بر می گشتم که پسر عموم رو دیدم . پرسید : شنیدی که توی کلینیک یه پسر دانش آموز رو آوردند که از اهالی مدرسه ای هست که تو توش تدریس می کنی . می گن لب جاده بوده که می افته . گفتم شاید از دانش آموزان راهنمایی بوده که داشته بر می گشته خونه و شاید خدایی نکرده تصادف کرده .

برگشتم و رفتم به طرف کلینیک . دم در یکی از اهالی روستا رو دیدم که ناراحت بود و داشت گریه می کرد . گفتم چه اتفاقی افتاده . گفت پسر خواهرم از دستم رفت . گفتم کی ؟ کی بوده ؟ و گفت محمد ابهری

و من شکه شدم . محمد یکی از دانش آموزان کلاسم بود . جلوتر رفتم یکی دیگه از اهالی روستا رو دیدم گفتم چه اتفاقی افتاده . محمد چش شده . که گفت : داشته می رفته به سمت خیابون که ایست قلبی کرده و الان تموم کرده . دکترا گفتن دیگه هیچ راهی برای برگشتش وجود نداره . رفتم تو . باور نکردنی بود . جسم بی جان محمد روی تخت افتاده بود . انگار زنده بود . باورم نمی شد که مرده . حالم بد شد و بغض گلوم رو گرفت . نتونستم تحمل کنم . پدر ومادرش گریه کنان دم در ایستاده بئدند . پدرش رو دیدم نتونستم هیچ حرفی بزنم . ناراحت از اونجا رفتم . بعد از چند دقیقه برگشتم . دوباره رفتم سراغ نعش بی جان محمد این بار چند دقیقه ای کنارش نشستم و گریه کردم . و بعد رفتم به طرف مدرسه . روز تلخی بود .

امروز صبح وقتی رفتم مدرسه دیدم مدرسه ساکت شده بود . به در کلاس که نزدیک شدم دانش آموزان کلاسم همه داشتن گریه می کردند . توی کلاس نرفتم . بعد از نیم ساعت تصمیم گرفتم که برم تو کلاس . وقتی رفتم دیدم بچه ها سر جای محمد یه دسته گل گذاشتند . امتحان قرآن داشتیم گفتم بچه ها امروز می خواهیم با هم قرآن بخونیم و ثوابش رو هدیه کنیم به محمد . بچه ها ساکت تر از همیشه گوش کردند و من در حالی که نمی تونستم حرفی بزنم از کلاس رفتم بیرون ...

[ 90/02/26 ] [ 0:44 ] [ سعید حیدری ]

چند سال پیش بود ؛ فکر کنم سال 85 . اواخر پاییز بود .

شیفت صبح مدرسه مزیجان بودم . تقریبا ساعت 11:30 بود که از مدرسه به سمت گله دار حرکت کردم . وقتی رسیدم به گله دار مستقیم رفتم اداره آموزش و پرورش و بعد از اینکه کارهام رو انجام دادم از آقای قریشی تغذیه های مدرسه ی قائم آبسردو ( شیفت مخالف رو اونجا تدریس می کردم ) رو تحویل گرفتم و به سمت شهرک امام خمینی (ره) که منزلن اونجا بود حرکت کردم .

چند کیلومتر که از گله دار دور شدم موتورم بنزین تموم کرد و این در حالی بود که باید ناهار می خوردم و ساعت 1 عصر هم به مدرسه قائم که راهش خاکی ، کوهستانی و پر پیچ و خم بود می رسیدم . اطراف راه ظرفی رو گیر آوردم تا شاید بتونم از موتورهایی که به این سمت می آیند بنزین بگیرم . بعد از حدود 10 دقیقه یه موتوری که اتفاقا بعد از چند سال پستمون با هم توی یه مدرسه افتاد کنارم ایستاد و یکی دولیتر بنزین به ما داد  - خدا عاقبتش رو به خیر کنه –  نا گفته نماند اون زمان هنوز بنزین سهمیه بندی نشده بود  نمی دونم اگه امسال بود باز هم کمک می کرد یا نه .

خلاصه بنزین رو ریختم تو موتور و حرکت کردم به سمت خونه .

به خونه که رسیدم به امید اینکه رفیقمون غذا آماده کرده باشه دست و صورتم رو شستم و با اشتهای زیاد وارد اتاق شدم . اما از شانس بد ما نه رفیقی در کار بود و نه غذای آماده حتی نون خالی هم توی خونه نبود . با خودم گفتم تا دور نشده حرکت کنم به سمت مدرسه همونجا یه چیزی می خورم .

هوا ابری شده بود . هواشناسی هم شب قبل اعلام بارندگی کرده بود .

به این امیدکه تا غروب بارون نمی شه خودم رو راضی به حرکت کردم . کارتن تغذیه رو با طناب محکم به زین موتورم بستم و به سمت کوه راه افتادم .

بیشتر از همیشه با سرعت 60 تا 70 کیلومتر بر ساعت توی جاده های پر پیچ و خم کوهستان می رفتم ، تمام لباسهام خاکی شده بود . ساعت یک و پانزده دقیقه رسیدم به مدرسه . وقتی رسیدم بچه ها وضو گرفته آماده ی نماز جماعت بودند . تنها کسی که کم داشتند یه امام جماعت بود که خورد و خسته و خاکی از زاه رسیده بود . وضویی گرفتم و با کمک بچه ها نماز جماعت برگزار کردیم . بعد از نماز  چند بیسکوییت که سهمیه ی روزهای قبلم بود رو خودم اما اینها به کجای ما می رسه .

سک ساعتی که گذشت وقتی داشتم به دانش آموز کلاس دومم املا می گفتم آسمون شروع به رعد و برق کرد . خلاصه توی چه کنم چه کنم بودم که مهلت نداد و شروع کرد به باریدن اون هم چه باریدنی . با خودم گفتم هر چه بادا باد . بزار درسمون رو تموم کنیم بعدا یه فکری به حالش می کنیم .

 ساعتای چهار و نیم دیگه کم کم داشت از شدت بارون کم می شد . تصمیم گرفتم که تا دوباره بارون شدید نشده حرکت کنم به سمت خونه . بنابراین از بچه ها خداحافظی کردم و راه افتادم .

از کوه که بیرون اومدم نزدیکی های شهرک یه رودخونه جلوی راهم بود که خوشبختانه هنوز آب توش راه نیفتاده بود . از اونجا که رودخونه پر از سنگ و ماسه بود سرعتم رو کم کردم .

وسط رودخونه که رسیدم دیدم موتر یه دفعه ای وایساد . خاموش نشده بود که بگم بنزین نداره . جام هم نکرده بود . دنده ها هم جا می رفت اما موتور حرکت نمی کرد .گفتم خدایا چه اتفاقی افتاده . امروز می خواد چه بلایی سرمون بیاد . همون لحظه بارون هم داشت شدت می گرفت .از موتور پیاده شدم تا نگاهی بهش بندازم . می خواستم موتور رو روی دوجک بزنم که متوجه شدم پیچِ میل نفسِ تایرِ عقب افتاده و میل نفس در حال افتادن است . زنجیر افتاده بود و تایر هم از جاش در رفته بود . به هر بدبختی که بود میل نفس رو جا انداختم

و با سرعت کم حرکت کردم به سمت خونه . وقتی رسیدم خونه حسابی خیس شده بودم . از فرط خستگی ، گرسنگی رو فراموش کرده بودم .  در اتاق رو که باز کردم رفتم و دراز کشیدم و بی اختیار خوابم برد ...

خاطره ای از مسعود لطفی ( آقای لطفی امسال معلم کلاس اولمونه )

[ 90/02/07 ] [ 13:22 ] [ سعید حیدری ]

توی دفتر ، پشت میز نشسته بودم که یه دفعه یکی از دانش آموزا سرزده وارد دفتر شد و همین طور که نفس نفس می زد گفت :                                                                                                        - اجازه ! ایمان                  - ایمان چی ؟  
- ایمان سر خورده زمین و خورد شده و همین طور داره ازش خون می ریزه
می خواستم بلند بشم برم سراغش که یکی از معلما زودتر از من رفت تا ببینه چه اتفاقی افتاده؟
چند دقیقه بعد دیدم که معلم ایمان رو که یقش همه خونی شده بود روی دستش گرفته و داره میاره من هم سریعا یه صندلی براش بردم و با کمک معلما سعی کردیم با وسایلی که نداشتیم ( به علت سهل انگاری در روز انتخابات که توی مدرسه برگزار شده بود گم و گور شده بودند ) سرش رو پانسمان کنیم . اما همین لحظه به دلایلی که یکیش ذکر شد با خودم گفتم که اگر ببریمش بیمارستان بهتره و این شد که گوشیم رو  برداشتم ،شماره تاکسی تلفنی رو گرفتم و گفتم : آقا لطف کنید هر چه سریع تر یه تاکسی برای مدرسه ی امام رضا (ع) بفرستید.

 مسئول تاکسی تلفنی جواب داد که الان تاکس نداریم و چند دقیقه باید صبر کنید و من گفتم لطفا زودتر! یکی از معلما از معلمی که دانش آموز رو آورده بود تلفن خونشون رو خواست که معلم جواب داد تلفن خونش رو ندارم اما تلفن داییش توی گوشیم هست . اما به دلیلی که بعدا خودتون می فهمید شماره رو بهش نداد . من که شماره دایی ایمان توی گوشیم بود  شماره رو پیدا کردم و زنگ زدم به داییش در این موقع به جایی که فکر کنم چطور خبر رو بهش بگم هول کردم و بدتر گفتم : (( آقای جمشیدی! هر چه سریعتر خودتون رو برسونید مدرسه و یا به والدین ایمان زنگ بزنید که ایمان سرش خورده زمین و حالش خیلی بده اما یهو متوجه اشتباهم شدم و سریعا جمله ی خودم رو عوض کردم و بهش گفتم که البته مشکل خیلی جدی نیست  اما می خوایم ببریمش درمانگاه و تگه خودتون و یا والدینش باشید بهتره. آقای جمشیدی ( دایی ایمان ) گفت که من الان سر کار هستم اما زنگ می زنم به خونشون تا مادرش بیاد همین موقع معلممون ازم آب خواست و من رفتم براش آب آوردم و رفتم که به به ایمان برسم که یکی از معلما گفت: یکی باید مواظب آقای ...( همون معلمی که ایمان رو آورده بود ) با شه تا سرم رو برگردونندم متوجه شدم ....

که معلممون هم داره از حال می ره حالا مانمی دونستیم حواسمون به ایمان باشه یا اینکه بریم و به آقا معلم برسیم . تاکسی دیر کرده بود و حال معلم و دانش آموز هر دو وخیم شده بود . دوباره زنگ زدم برای تاکسی تلفنی

- آقا چی شد تاکسی اومد ؟ لطفا سریع تر که دو باره یکی دیگه هم به این دو تا اضاف می شه .

- بله آقا فرستادیم الان دیگه باید رسیده باشه .

گوشی رو قطع کردم .

مادر ایمان جلو در دفتر وایساده بود و ایمان رو که دید کنترل خودش رو از دست داد نمی دونست چه کار کنه . همین لحظه تاکسی هم رسید . من و آقا ی معلم و ایمان و مادرش سوار تاکسی شدیم و به طرف درمانگاه حرکت کردیم .

بعد از برگشتن از درمانگاه و بهبود حال معلم و دانش آموز وقتی به مدرسه رسیدیم دیدم یکی از دانش آموزا اومد و گفت اجازه ! ابوالفضل داره گریه می کنه . وقتی رفتم سراغش متوجه شدم دانش آموزیه که ایمان رو هل داده . مثل اینکه عذاب وجدان گرفته بود . می گفت اجازه ! ما اشتباه کردیم . ما نادون هستیم و خلاصه هر چی که می تونست به خودش فحش داد . من هم آرومش کردم و گفتم ایمان سالم و سلامت تو خونشون نشسته . بعد کمی آرومتر شد و سر جاش نشست .

چند دقیقه بعد زنگ خورد و ما همه رفتیم خونه و قصه ی اون روز خاطره ای شد برای وبلاگ ما

[ 88/07/09 ] [ 0:24 ] [ سعید حیدری ]
سلام

امسال با اجازتون مدیر همون مدرسه ی قبلی هستم . خوشبختانه همون طوری که فکر می کردم از اول سال خوب پیش می ره . البته به جز موردی که روز دوم پیش اومد :

توی دفتر ، پشت میز نشسته بودم که یه دفعه یکی از دانش آموزا سرزده وارد دفتر شد و همین طور که نفس نفس می زد گفت :                                                                                                        - اجازه ! ایمان                  - ایمان چی ؟  
- ایمان سر خورده زمین و خورد شده و همین طور داره ازش خون می ریزه
می خواستم بلند بشم برم سراغش که یکی از معلما زودتر از من رفت تا ببینه چه اتفاقی افتاده؟
چند دقیقه بعد دیدم که معلم ایمان رو که یقش همه خونی شده بود روی دستش گرفته و داره میاره من هم سریعا یه صندلی براش بردم و با کمک معلما سعی کردیم با وسایلی که نداشتیم ( به علت سهل انگاری در روز انتخابات که توی مدرسه برگزار شده بود گم و گور شده بودند ) سرش رو پانسمان کنیم . اما همین لحظه به دلایلی که یکیش ذکر شد با خودم گفتم که اگر ببریمش بیمارستان بهتره و این شد که گوشیم رو  برداشتم ،شماره تاکسی تلفنی رو گرفتم و گفتم : آقا لطف کنید هر چه سریع تر یه تاکسی برای مدرسه ی امام رضا (ع) بفرستید.

 مسئول تاکسی تلفنی جواب داد که الان تاکس نداریم و چند دقیقه باید صبر کنید و من گفتم لطفا زودتر! یکی از معلما از معلمی که دانش آموز رو آورده بود تلفن خونشون رو خواست که معلم جواب داد تلفن خونش رو ندارم اما تلفن داییش توی گوشیم هست . اما به دلیلی که بعدا خودتون می فهمید شماره رو بهش نداد . من که شماره دایی ایمان توی گوشیم بود  شماره رو پیدا کردم و زنگ زدم به داییش در این موقع به جایی که فکر کنم چطور خبر رو بهش بگم هول کردم و بدتر گفتم : (( آقای جمشیدی! هر چه سریعتر خودتون رو برسونید مدرسه و یا به والدین ایمان زنگ بزنید که ایمان سرش خورده زمین و حالش خیلی بده اما یهو متوجه اشتباهم شدم و سریعا جمله ی خودم رو عوض کردم و بهش گفتم که البته مشکل خیلی جدی نیست  اما می خوایم ببریمش درمانگاه و تگه خودتون و یا والدینش باشید بهتره. آقای جمشیدی ( دایی ایمان ) گفت که من الان سر کار هستم اما زنگ می زنم به خونشون تا مادرش بیاد همین موقع معلممون ازم آب خواست و من رفتم براش آب آوردم و رفتم که به به ایمان برسم که یکی از معلما گفت: یکی باید مواظب آقای ...( همون معلمی که ایمان رو آورده بود ) با شه تا سرم رو برگردونندم متوجه شدم ....

[ 88/07/09 ] [ 0:23 ] [ سعید حیدری ]
معذرت می خوام از اینکه چند ماهی وبلاگم رو به روز نکردم آخه خیلی سرم شلوغه سال اول کارم کلاس اول گرفتم . فکر نمی کردم این همه سخت باشه . بچه های شیطون و پر سر و صدا . بعضی وقتها کارمون به عصبانیت و ... هم می کشه . نمی دونم به خاطر چیه شاید به خاطر اینکه از روز اول بهشون خندیدم و خیلی باهاشون جدی برخورد نکردم حالا این تجربه ای شد برای سالهای دیگه . ظهر که از مدرسه بر می گردم خسته و کوفته می افتم گوشه ی خونه و همش توی این فکرم که آیا یاد گرفتن یاد نگرفتن وقت کم نمی آرم درسا عقب نمی مونه . خلاصه هر چی که فکرش کنی کلاس اول سخته . البته خیلی بهم دلداری می دن که این اولش و بعدا بهتر می شه  . شاید ! ولی فکر کنم خوشی کار معلمی به همین سختی هاش باشه .
[ 87/09/01 ] [ 11:42 ] [ سعید حیدری ]
ببينيد من الان اعصابم خورده  - حقوقم كم شده - ماشينم خراب شده - اجاره خونم با قسطام عقب افتاده - ديشب با زنم دعوام شده - با برادرم قهر كردم - گربه ي همسايمون زده سر گربه ي همسايشون رو شكسته -پسرم امسال هم كنكور قبول نشده - ديوار اونا بلنده ديوار ما كوتاهه - آقاي مدير غيبتم رو زده - سرم هم خيلي درد مي كنه و ......

 بنابراين:

۱- سر كلاس جم نمي خوريد

۲- كتاب رو خودتون مي خونين چون من اصلا حوصله ي درس دادن ندارم

۳- سوال نمي كنيد

۴- آخر زنگ من سوال مي كنم و هر كس كه بلد نبود كتك مي خوره

۵- امروز خيلي بي شعور شديد

۶- مواظب خودتون باشيد چون سه چهار تا چوب كت و كلفت گذاشتم اينجا

۷- ديگه توي خيابون نبينمتون

...

۱۰۰- من خيلي خستمه و مي خوام بخوابم آخر زنگ صدام بزنيد

 

{آخر كلاس}

خوب براي تكليف ۱۰ بار از روي درس بنويسيد

ضمنا فردا براي كاردستي يادتون باشه فقط تخم مرغ بياريد . هر كس تخم مرغ آورد ۲۰ مي گيره

 

[ 87/03/11 ] [ 19:48 ] [ سعید حیدری ]
دنگ و دنگ و دنگ

                       زنگ

ها هو هی

       هو ها هی

            هی ها هو

فیششش  فاشششش فوشششش

به صف- اصف- صف-اف- ف

ساکت-اکت-کت-ات-ت

قرآن، دعا

              کتک-اتک-تک-اک-ک

کلاس-الاس-لاس-اس-س

ها هو هی

       هو ها هی

            هی ها هو

هَی های هوی

تو، نکن، ساکت ، چوب؟

{کلاس}

ها هو هی

       هو ها هی

            هی ها هو

(( خوب ، بد ، زشت ))

هی ها هو

تق تق تق

برپا !

       برجا!

سعید ، وحید ، داوود ، جمشید

  حاضر ، حاضر ، غایب ، حاضر

شما ، شما ، شما

تق توق تق

هیس !، هیس! ، ساکت! ، آخ !

ساکت ! ساکت ! هیس ! آخ

دنگ و دونگ و دنگ

                        زنگ

 

 

[ 87/02/31 ] [ 20:0 ] [ سعید حیدری ]
 معلم بی تجربه زنگ سوم اومد توی دفتر . خیلی اعصابش خورد بود جوری که اگه جا داشت هر چی دانش آموز رو قورت می داد. روی صندلی نشست . لیوان چای رو گرفت توی دستش بعد هم با یه لحن تند جوری که انگار کسیش رو کشتن گفت :(( کشتن من و دیوونم کردن - چقدر سرو صدا می کنن . یه بار چیزی نگیم دو بار چیزی نگیم .آخه تا کی صبر تا کی حوصله تا کی ... دفعه ی دیگه یا نمی آم کارورزی یا هم اگه اومدم ، سر کلاس نمی رم و توی دفتر می شینم ))

-معلم با تجربه : خب دیگه معلمی همینه یا با دانش آموز باید کل کل کنی یا با ولی دانش آموز و یا با اداره یا مدیر یا  معاون ... فقط باید صبر داشته باشی. البته شما تازه اول راه هستید و نمی دونید چطور با دانش آموز رفتار کنید .

(توی دل خودم : نه که شما ها خیلی می دونید)

- یه معلم بی تجربه ی دیگه : البته دانش آموزا به عنوان یه معلم روی ما حساب باز نمی کنند و اصلا به حرفامون گوش نمی کنند .یه دلیل دیگه هم که اونا سروصدا می کنند اینه که معلمشون از روش چوب درمانی استفاده می کنه و وقتی ما می آیم یکی این که کتک نمی زنیم و دوم اینکه اگه خواسته باشیم کتک بزنیم سر و کارمون با اداره و از این جور حرفاست . بلاخره باید سوخت و ساخت .

بگذریم این گفت و گو ها ادامه داره ولی تنها راه نجات اینه که توی کلاس با فاطعیت رفتار کنی .نه اینکه کتک بزنیا ولی کاری کن که بچه ها روت حساب باز کنند . باهاشون هم دوست باش .هر وقت ازشون تکلیف خواستی حتما تکلیفا رو با دقت ببین و روی همه ی اونا نظر بده . این حرفا رو امروز صبح یه معلم باز نشسته وقتی که فهمید تربیت معلمی هستم بهم گفت . و گفت که شما هنور نمی تونید خوب درس بدید و حتما باید چند سالی تجربه کسب کنید . یه نصیحت از من یادت باشه : سال دیگه که رفتی مدرسه حتما با آمادگی کامل برو سر کلاس وگر نه سر کلاس کم میاری .

باشه ، ممنون از اینکه راهنمایبم کردید.

آقا ممنون همینجا نگه دارید من پیاده می شم . آقا معلم از شما هم خیلی ممنونم .

 

[ 87/02/22 ] [ 19:19 ] [ سعید حیدری ]

جواب بعضی از سوالا تو کتابایی مثل علوم ، جغرافیا و ... واگرا هستن و یه جواب ثابت و کلی ندارن و خیلی از پاسخهای دانش آموزا می تونه درست باشه . مثلا اینکه شخم زدن با گاو بهتره و یا با تراکتور ؟ که هر کدوم یه معایب و یه محاسنی نسبت به هم دارن.

امروز کارورزی داشتیم و من سر کلاس چهارم بودم . علوم داشتن و معلمشون داشت ازشون از فصلای قبل سوال می کرد تا رسید به این سوال که :شخم زدن با گاو بهتره  یا با تراکتور ؟ همه ی بچه ها گفتن با تراکتور ولی یکی از بچه ها گفت : با گاو  معلم رو کرد به طرفش و گفت : با تراکتور   دوباره پسره گفت: با گاو اینجا    دوباره معلم گفت با تراکتور   و باز پسره گفت با گاو    آقا معلم عصبانب شد و  یه توگوشی محکم به پسره زد و گفت : هی من می گم با تراکتور این می گه با گاو  .  پسره هم سرش رو انداخت پایین و ناراحت شد . بعد از کلاس رفتم که ازش دلجویی کنم : بهش گفتم اشکال نداره معلمته دوست داره "چوب معلم گله هر کی نخورده خله " و از این جور حرفا  حرفای من که تموم شد احساس کردم که انگار داغ دلش تازه شده و دیدم که شروع کرد به گریه کردن . من هم دیدم که کاری ازم بر نمی آد از کلاس رفتم بیرون .

معلمان عزیز :

(( لطفا خیلی مواظب سوالهای واگرا باشید))

ممنون 

[ 86/12/05 ] [ 17:57 ] [ سعید حیدری ]
پدر حسنی وضع مالی خوبی نداشت و بعضی اوقات نمی تونست لوازم مدرسه ی حسنی رو تامین کنه . حسنی کلاس اول بود و نمی دونست چطور باید از وسایلش نگه داری کنه  بنابراین زوذزود وسایلش رو گم می کرد . اون روز هم یکی از اون روزا بود و حسنی مداد قرمزش و مداد تراشش رو گم کرده بود . اما اون فردا صبح باید مشقاش رو نشون آقا معلم می داد و باید یه فکری می کرد. مدرسه تعطیل شدهخ بود و اون داشت به طرف خونشون بر می گشت و همین جور که راه می رفت تو این فکر بود که فردا صبح چکار کنه آخه آقا معلم گفته بود حتما باید از مداد قرمز استفاده کنه . همینجور که با خودش کلنجار می رفت یه دفه چشمش خورد به یه مداد قرمز کوچولو که نوکش هم کمکم داشت تموم می شد و نیاز به تراش داشت . اما با وجود این حسنی باز خوشحال بود .
شب شده بود حسنی تازه از مسجد محل برگشته بود و شروع کرده بود به نوشتن مشقاش . وقتی به سطر چهرم رسید دیگه نوک مداد قرمزش تموم شده بود که یه فکری به ذهنش رسید که البته به نظر خودش این بهترین راه حل بود . حسنی رفت و از توی آشپزخونه یه لیوان اب آورد و کنار خودش گذاشت . هر وقت که می خواست از مداد قرمز استفاده کنه اونو توی آب می زد تا خیس بشه و بعد باهاش می نوشت .
فردا صبح آقا معلم یکی یکی بچه ها رو صدا می زد تا مشقاشون رو ببینه . حسنی از اینکه تونسته بود مشقاش رو بنویسه خیلی خوشحال بود . نوبت حسنی که رسید معلم صداش زد و حسنی هم مشقاش رو برای آقا معلم برد . نا آقا معلم مشقای حسنی رو دید متوجه چیزی شد . چون خسنی مداد قرمزش رو هی خیس می کرده و باهاش می نوشته مشقاش خیلی بد شده بود و صفحه ی دفترش هم کثیف شده بود . آقا معلم از حسنی پرسید: حسنی چرا مشقات رو اینجوری نوشتی ؟ نمی دونم چرا حسنی جرات نکرد راستش رو به آقا معلم بگه شاید ازش می ترسید ویا شاید ....
حسنی می خواست یه داستان دروغکی برای معلم تعریف کنه . این اولین باری بود که حسنی می خواست دروغ بگه و طبیعی که خیلی بلد نیست خوب دروغ بگه . بعد از یه کم فکر گفت : آقا اجازه دیشب وقتی داشتیم مشقامون رو می نوشتیم برادرمون پاش خورد پشت سیم آنتن تلوزیون و برق رفت و من نمی تونستم خوب مشقام رو بنویسم . آقا معلم از این حرف حسنی تعجب کرد .
بادر حسنی کلاس دوم بود و معلم حسنی معلم اونا هم بود و . آقا معلم برای اینکه بفهمه حسنی راست می گه یا دروغ بهش گفت برو صدای داداشت بزن تا بیاد . وقتی داداش حسنی اومد آقا معلم ازش پرسید که آیا دیشب برق خونه ی شما رفته ؟ برادر حسنی که از همه چی بی خبر بود جواب داد ....نه
جواب نه همانا ....و .... کتک خوردن حسنی همانااااااااااااا
پایان
به نقل از خودم
[ 86/12/02 ] [ 12:10 ] [ سعید حیدری ]

آقا معلم تازه بهشون مخرج مشترک رو یاد داده بود . زنگ خونه خورده بود و می خواست با بچه ها بره بازی تو راه پدرش اون و دید . پدرش یه کشاورز بود و خرج زندگیش رو به سختی در می آورد .

صداش زد و  گفت : کجا می ری حسن ؟

حسن : معلممون گفته برید مخرج مشترک بگیرید .

پدر حسن : حسن خطرناک نباشه حسن ؟

حسن : نه بابا خطرناک نیست .

پدر حسن : پس بیا این ده تومن رو بگیر و برو مخرج مشترک بگیر

حسن وقتی دید که پدرش نمی دونه مخرج مشترک چیه از بی سوادی باباش سوء استفاده کرد و سریع رفت و پولا رو گرفت .

پدر حسن هم توی دلش خوشحال بود که معلم پسرش چه معلم خوبیه و پسرش هم چه قدر به درس اهمیت می ده و از طرف دیگه خودش هم تونسته بود کمکی به پسرش بکنه .

از اون روز به بعد حسن هر روز می اومد پهلو پدرش و برای گرفتن مخرج مشترک ازش پول می گرفت .

بعد از چند هفته پدر حسن برای تشکر از معلم حسن با یه زنبیل پر از میوه های خوشمزه می ره به مدرسه .

زنگ استراحت بود حسن وقتی پدرش رو دید که داره می ره به طرف آقا معلم احساس خطر کرد و با خودش گفت که ای دادوبیداد که همه چیز خراب شد .

خلاصه پدر حسن رفت به اتاق آقا معلم :

پدر حسن : سلام علیکم

آقا معلم : علیکم السلام مش قنبر چطوری ؟ خوبی ؟ چه خبر ؟ از این طرفا ؟

پدر حسن : خوبم به مرحمت شما . آقا معلم هرچند که زحمتای شما رو با هیچ چیزی نمی شه جبرانش کنی ولی هدیه ی ما رو بپذیرید ( و زنبیل میوه ها رو به آقا معلم داد )

آقا معلم : نه خواهش میکنم شما محبت دارید ما کاری نمی کنیم . دست شما درد نکنه

پدر حسن : نه آقای معلم این حسن ما از وقتی که مادرش ... .

...  و شروع کرد به درد و دل کردن با آقای معلم

پدر حسن : آقا معلم خلاصه امروز اومدم که از زحمتای شما تشکر کنم از روزی که شما به حسن گفتید مشترک بگیره من هر روز برای مخرج مشترک بهش پول میدم .

آقا معلم : چی می گی مش قنبر مخرج مشترک که خریدنی نیست مخرج مشترک یه چیزی مثل جمع و ضرب و تقسیم و از این جور چیزا هست اگه حسن از شما پول گرفته بهتون دروغ گفته .

پدر حسن : راست می گی آقای معلم !؟ اون از بی سوادی من سوء استفاده کرده

از اون روز به بعد پدر حسن تصمیم گرفت بره به نهضت سواد آموزی و سواد یاد بگیره .

 

پایان

    قصه ای از استاد کیومرث رضایی با دخل و تصرف

[ 86/11/17 ] [ 11:46 ] [ سعید حیدری ]

 به نظرم ساعت 12:35ظهر بود ومن داشتم مي رفتم مدرسه كه توی راه آقاي خداياري رو ديدم ،تو دستش يه جعبه بود . خيلي كنجكاو شدم كه ببينم توي جعبه چيه. با هم رفتيم به طرف مدرسه. ساعت 12:45 بود كه وارد مدرسه شديم ،صف تشكيل شده بود و يكي از بچه ها داشت دعا مي خوند . وارد دفتر شديم ،تقريبا همه ي معلما اومده بودند . آقاي خداياري جعبه رو  داد دست آقاي مدير . وقتي آقاي مدير در جعبه رو باز كرد ديدم كه توي جعبه يه چاقوي كمري خيلي بزرگه ، البته يك چاقوي جيبي هم تو جيب خودش داشت . همين لحظه بود كه چند تا از بچه ها وارد دفتر شدند و چاقو را تو دست آقاي مدير ديدند . مدير با چاقو اونا را تهديد كرد كه اگر اذيت كنيد با اين چاقو گوشاتون رو مي برم بچه ها هم كه خيلي ترسيده بودند و فكر مي كردند آقاي مدير خیلی جديه افتادن به التماس كردن و قول دادن كه ديگه اذيت نمي كنن . درست همين لحظه بود كه آقاي هوشمندي در حالي كه آستينش رو بالا زده بود و يك انبردست تو دستش داشت همراه با يه دانش آموز كلاس پنجمي  وارد دفتر شد.بعد پيش مدير اومد و گفت : آقاي فرزانه من يه مدت شكنجه گر بودم ، هر كسي كه زير دست من مي اومد سالم در نمي رفت . الآن هم مي خوام با اجازه ي شما با اين انبردست ناخناي اين دانش آموز رو بكشم تا دفه ي ديگه يادش باشه ناخناش رو كوتاه كنه.آقاي فرزانه بعد از يه مكس كوتاه گفت : آقاي هوشمندي اين بار رو به خاطر من كاريش نداشته باشيد، اگر يه بار ديگه ديدم كه ناخناش بلنده  حتما شما رو صدا مي كنم كه تك تك ناخناش رو از ريشه بكشيد.

 

از : عبدالصاحب اکبری

(( من نمی تونم بگم که این جور کارا توی مدرسه خوبه یا بد ، ولی مواظب باشید به توپ و تانک نکشه ))

[ 86/10/11 ] [ 10:59 ] [ سعید حیدری ]

امروز کارورزی داشتیم و من و چند تا از دوستام به یکی از مدارس اقلید ( شهید نسایی)رفتیم . من به کلاس سوم رفته بودم . آخرای زنگ بود. یکی از بچه ها صدام زد و گفت اجازه بیایک* کنار ما بشینیک*. من هم قبول کردم و رفتم کنارش نشستم . تو همین لحظه یکی از بچه ها ازم پرسید: آقای حیدری شما کجایی هستیک*؟ گفتم: لامرد  یکی دیگه گفت : یعنی شما از لامرد تا اینجا میایک* به خاطر ما . گفتم :نه اینجا خوابگاه داریم . یکی دیگه پرسید: شما روزای دیگه که  اینجا نمیایک* می ریک* مدرسه ی دیگه جواب دادم : نه من فقط یکشنبه ها میام مدرسه ی شما اون هم چون بچه های خوبی هستید و بقیه ی روزا خودم دانشگاه کلاس دارم.

* مردم اقلید معمولا تو آخر فعلاشون به جای شناسه ی (( ید)) میگن (( یک))

 

[ 86/09/23 ] [ 11:31 ] [ سعید حیدری ]
درباره وبلاگ

بیایید بیایید
دراین خاک
دراین مزرعه ی پاک
به جز عشق
به جز مهر
دگر هیچ نکاریم
امکانات وب